به مناسبت هفته دفاع مقدس
ذكر ياد و توسلي به فرمانده تخريب قرار گاههاي كربلا،نجف اشرف و خاتم الانبيا
1- سال گذشته خبرگزاري مهر از انتشار كتاب نگين تخريب خبر داد.الحمدالله والمنه نشريات و ساير مراكز فرهنگي شهرمان اين كتاب را معرفي نكردند و احتمالا الان هم از انتشار چنين كتابي بي اطلاعند.ظاهرا براي نشريات محلي انتشار اخبارو تحليل هاي سياسي دست صدم بيات شده اقتباسي از اولويت بيشتري برخوردار است. من اين كتاب را پس از پرس وجو از دبيرخانه كنگره شهدا كاشمر خريدم و فرهنگ دوستان شهرمان را به مطالعه اين كتاب دعوت مي كنم.
2- درپائيز سال 41 مصادف با روز اول ماه رجب در شهر كوچك كاشمر ،شهر شهيد آيت الله مدرس كودكي به دنيا آمد كه نام عليرضا را بر او نهادند.

در مهر ماه 57 به همت علي ودوستان ،اولين راهپيمايي دانش آموزي در كاشمر برگزار شد كه خود سرآغاز حركت هاي مردمي دراين شهر گرديد.
3- يك هفته بهد از شروع جنگ و 17 سالگي عازم جبهه شد ولي بارها شاهد بوديم كه افسوس مي خورد چرا يك هفته دير در جبهه حاضر شده و مي ترسيد كه به خاطر همين نزد حق تعالي مواخذه شود.
4- داخل سنگر بودم كه يكي آمد و گفت: علي ! در 200 متري ما جعبه هاي سفيدي است كه در سبز دارد ، عكس تاج هم روي آن است،يك مقدار خاك روي آنها ريخته اند و اگر نزديك آنها بشويم،منفجر ميشود. از سنگر بيرون آمديم ، مقداري جلو رفتيم ولي از ترس نزديك نشديم.به ارتشي ها گفتيم.گفتند اين ها مين است،شما هم طرف آن نرويد.گفتيم:خوب اگر اين طوري است ، بدهيد ببريم جلوي عراقي ها بگذاريم.چرا جلوي سنگر خودمان گذاشتهايد؟شهيد هلالي خيلي ناراحت بود كه چرا اينها را به ما نمي دهند؟من مسوول بچه ها بودم.دوباره با ارتشي ها صحبت كردم.جناب سروان به من گفت : بچه بسيجي! اين ها دو سال دوره دارد و ...
5- آن اوايل كه از غرب به جنوب آمديم،به عنوان مسوول تخريب قرار گاه با علي مكرر صحبت كرديم كه جانشيني قبول را قبول كند و لي نپذيرفت . تا اين كه نهايتا او را مجاب كرديم كه بر شما ولايت داريم.خنديد و گفت : مرا در منگنه قرار داديد و پذيرفت.

با اعتماد كامل اقرار مي كنم كه علي عاصمي از مشهور ترين و جسور ترين فرماندهان تخريب بود كه قوه خلاقه وذهن فعالي هم داشت.(مسوول وقت تخريب قرارگاه كربلا)
6- تقريبا همه كساني كه علي را ديده اند،يكي از ويژگي هايي كه از او ذكر مي كنند ، اين است كه اگر يك چيز كوچك هم بلد بود،سعي داشت آن را به ديگران هم آموزش دهد،دائم در تلاش براي ياد گيري و ياد دادن بود و از بيكاري واتلاف وقت بيزار بود.
7- موقع خواستگاري گفت : من از اول در جنگ بودم و تا آخر هم هستم،اگر انتظار غير از اين داريد بگوييد...
8- علي هيچ گاه وصيت نامه نمي نوشت،تا اين كه بعد از فتح 1 پائيز 65 براي آخرين بار به كاشمر آمد،حس خاصي پيدا كرده بودم.قلم و كاغذ آوردم تا چيزي بنويسد،اما علي خيلي خسته بود سرفه مي كرد و تب و لرز داشت.پرسيد:اينها براي چيست؟دلم راضي نشد.گفتم هيچي...
آخرين ساعت مرخصي كه مي خواست به تهران برود،همه را جمع كرد...
... به عنوان آخرين حرف ،روايتي از امام حسين بگويم كه در آخرالزمان عدهاي از مردم دين را مانند آب دهان در دهانشان نگه مي دارند تا وقتي كه شيرين است و و
قتي تلخ شد آن را بيرون مي اندازند.قطرات اشك در چشم علي جمع شده بود.ادامه داد كه اميدوارم كساني كه به اسلام لطمه مي زنند روزي رسوا شوند.
9- شب قبل از شهادت علي خواب ديدم كه علي در جمع زيادي از مردم كاشمر قصد سخنراني دارد.باخوشحالي او را صدا زدم كه تو اينجايي و ما خبر نداريم.دلمان برايت تنگ شده.علي گفت:فعلا برويد ، من 16 دي به كاشمر مي آيم،درست همان روز جنازهاش رسيد...
10 - علاقه زيادي به اين دعا داشت:
اللهم طهر قلبي من النفاق و عملي من الريا و لساني من الكذب و عيني من الخيانه...